نخست؛ 27 آذر 1388
هفته قبل بي.بي.سي گزارشي از نماد شهر لندن در انگلستان پخش كرد. اتوبوسهاي دو طبقه قرمز، باجههاي تلفن قرمز و صندوقهاي پستي قرمز از مدتها قبل نماد شهر لندن شدهاند. استفاده از رنگ قرمز بر اين اساس در برنامه شهرداري لندن قرار گرفته چون آنها معتقدند كه اين رنگ ضمن جلب توجه هر كس را كه در جستجوي تلفن، صندوق پست و اتوبوس باشد به سرعت یاری میكند. حالا سالهاست كه لندن و رنگ قرمز و اين سه عنصر شهري كاملا نهادينه شده است.
در كشور ما چنين موضوعي اصلا مورد توجه قرار نگرفته و نميگيرد.
در اين 24 ساعت گذشته چيزي شديدا دلم را ميفشرد. اصلا در اهواز چيزي كه اهواز را معرفي كند نميتوانيد ببينيد. اگر رودخانه كارون با همين بيرمقياش نبود در چنين روزهايي نميتوانستيد اهواز را بشناسيد. شايد حتي محلههاي اهواز را با محلهها نسبتا بيكلاس تهران اشتباه ميگرفتيد. اگر دورزماني در امانيه، كيانپارس و زيتونكارمندي چرخي ميزديد دستكم با ديدن نخلهاي تزئيني( نخلهايي كه خرما نميدهند) حال و هوايي متناسب با فضاي بومي اين شهر به شما دست ميداد. الان ديگر خبري از اين نماد جنوب نيست. به ويژه در محلههايي كه عمري كمتر دارند اصلا نميتوانيد نشاني از اين عنصر طبيعي-بومي ببينيد.
تقريبا ديگر كاشتن نخل چه از نوع بارده چه از همان نوع تزئيني در اهواز مطرود شده است و فضاهاي سبز شهري هم به همان نسبت ساختمانهاي شهر اهواز بيهويت شدهاند.
حالا در اهواز به جز پلسفيد، يا همان پل معلق، هيچ نشانهاي از اهواز و هيچ نمادي براي شناسايي آن وجود ندارد. اين موضوع از يك سو به بيثباتي در مديريت شهري و همين طور تصميمات غيرمنطقي اعضاي شوراي شهر اهواز بازميگردد. مخصوصا بحث ساخت و ساز كه بر اساس مصوبه شوراي شهر اهواز تند و تندتر شد و امروز اهواز پر از ساختمانهاي چندطبقه بيهويت و زشت شده است.
دوم ؛ 28 آذر1388؛ ديدار با گاوميشها و لذتي كه از بلمسواري در كارون بردم!
واقعا جايتان خالي بود. حدود ظهر روز شنبه در هوايي دلپذيز پس از باران دو روز گذشته راهي انتهاي بلوار گلستان شدم تا در پارك قوري به ديدن زمان آمدن گاوميشها به كارون و آبتني آنها بپردازم و از آن عكاسي كنم.
در جوار پارك قوري تاسيساتي هست كه مربوط به آب و فاضلاب ميشود. نگهبان آن را صدا كردم و خواهش كردم اجازه دهد براي عكاسي از گاوميشها بگذارد وارد آن محوطه و سكويي كه در جوار رودخانه بود بشوم. تاكيد كرد كه نميشود. از من اصرار و از او انكار. بالاخره با همه توجيهاتم او پيروز شد و با دلخوري گفتم خوب است اينجا نيروگاه انرژي هستهاي نيست. بعد با خود گفتم ميروم و از پايين در بستر رودخانه از فنس اين محوطه ميگذرم و عكاسي ميكنم تا به اين نگهبان هم نشان دهم خيلي راحت ميشود اين كار را انجام داد!
اما اين كار سبب اتفاق بهتري شد. وقتي به سمت رودخانه رفتم و سعي ميكردم از محل مناسب بگذرم كه هم در گل و شل نروم و هم ليز نخورم متوجه دو قايقران شدم كه داشتند ماهي صيد ميكردند. از آنها خواهش كردم مرا به نزديك گاوميشها ببرند. بر سر مبلغ اين كار توافق كرديم و بخش لذتبخش ماجرا از اين جا شروع شد. واقعا اتفاقي منحصر به فردی برايم بود. گاوميشها به دليل چربي بالايي كه دارند به شدت نيازمند آنند كه هر روز آب تني كنند. اين اتفاق معمولا ظهر هنگام در حاشيه شرقي كارون بين پل پنجم و پل فولاد در رودخانه روي ميدهد و همانطور كه گفتم روبهروي پارك قوري در انتهاي بلوار گلستان.
با دو صياد جوان به سمت آنها رفتيم. بوي سك ماهي و آب كارون تو را به عمق اين تجربه ميكشاند. نزديك و نزديكتر شديم. گاوميشها در دو گله به آبتني مشغول شده بودند. من حسابي داشتم كيف ميكردم. عكاسي، قايقسواري روي كارون، ديدن مناظر حاشيه كارون و ... حتي غرش گاوميشها كه ما نزديك ساحل خلوت آنها را برهم زده بوديم جالب توجه مينمود.
اما در بازگشت وقتي به ساحل رودخانه در انتهاي پارك قوري نزديك ميشديم تا اين سفر جذاب خاتمه پيدا كند حسابي حالم گرفته شده بود. حاشيه رودخانه چنان به زباله آلوده بود و چنان ساحل رودخانه پر از انواع زبالهها بود كه هر آنچه ديده بودم فراموشم شد. خيلي غمانگيز است كه در اهواز چنين عنصر طبيعي وجود دارد و هر روز شما به عنوان يك شهروند ميتواني از كنار رودخانه كارون بگذري و يا از روي آن عبور كني و بعد از جريان هر روز و هر روزش انرژي بگيري و آن وقت اينگونه با او معامله كني كه فقط زبالهها و فضلابهاي آلوده كننده را به او ارزاني كني. در حالي كه كارون هميشه به تو و هر شهروند ديگر اهوازي جوش و خروش و جريانش را هديه ميدهد و ارزاني ميكند. عجب صحنه غمانگيزي بود اين زبالهها و كارون.
ديگر ؛ 29 آذر 1388 ، خرمشهر و كشتيهاي محبوس در كارون
پس از جنگ تحميلي نصيب ما فقط ديدن خرابيهاي خرمشهر و مقايسه دردآور آن با عكسهاي خانوادگيامان با قبل از جنگ شد. هر بار كه به خرمشهر ميرويم اين مقايسه اشك از چشمانمام جاري ميكند و جالب اينكه هنوز آنچه موجب مقايسه است وجود دارد و گويي همين ديروز بوده كه جنگ تمام شده نه 21 سال قبل.
اين بار تجربه ديگري هم به اين موضوع اضافه شد. پس از جنگ در فاصله سالهاي آخر دهه 70 پل ديگري بر كارون در خرمشهر ساخته شد. پلي با بازوهاي فولادي قوسي شكل كه يادآور پل اهواز است. اين بار سوار بر قايقي در انتهاييترين نقطه كارون از زير اين پل هم گذشتم. قايقران توضيح ميداد كه در دو سوي ساحل چه خبر است. پرسيدم اين كشتيها چيست و چه ميشوند؟
او توضيح داد كه وقتي اين پل را ساختند( پل شهيد جهانآرا)، يكسري كشتي بزرگ و كوچك در بين دو پل قديم و اين جديده محبوس شده است. حالا دستور دادهاند كه چون نميتوان اين كشتيها را از زير پل عبور داد بايد صاحبانش بيايند و تكهتكهاش كنند و اينگونه آن را از آب خارج كنند. صاحبان كشتيها معتقدند كه سرمايهاشان را ميتوانستند با تعميري دوباره در درياها به كار ببندند اما آنهايي كه آن روزها براي خرمشهر برنامهميريختند و اجرايش ميكردند آن قدر عقل مباركشان را به كار نينداختهاند كه خرمشهر، بندر خرمشهر بودهاست و بايد به گونهاي پل ميساختند كه كشتيها بتوانند دوباره در آن تردد كنند. همان موقع كه اين عكسها را ميگرفتم به این فکر افتادم: خب همين است كه اينجا ايران و خرمشهر است و جايي ديگر ميشود لندن! به ياد پل معروف لندن روي رودخانه تايم افتادم كه مدتها قبل به گونهاي طراحي شده كه كشتيها بتوانند در رودخانه تردد كنند و پل هم تردد دو سوي رودخانه را ممكن كند.
اگر خرمشهر و آبادان، اهواز و ... مديران ديگري داشتند و اگر آنها كه براي كشور برنامهريزي ميكنند قدر اين شهرها را ميدانستند الان اينگونه نبود. همين!
مجبور شدم ماجراي روز آخر را پيش از تجربههاي مربوط به روز قبل بياورم. صبح از طريق پيامك خبر مرگ آيتالله منتظري را شنيدم. براي كاري بايد به آبادان و خرمشهر ميرفتم. حدود ساعت 4:30 دقيقه بعدازظهر نزديك پايانه مسافربري بندر خرمشهر ميخواستم سوار قايق شوم كه پيرمردي تا ظاهرم را ديد به سمتم آمد و گفت: « عموجان راديو ساعت 2 را گرفتم گفت آيتالله منتظري مرده، درسته؟»
گفتم بله پدرجان. ايشان به رحمت خدا رفتهاند. ديشب گويا فوت كردهاند.
پيرمرد دوباره رو به من گفت : « مرد خوبي بود خدا بيامرزدش ».
پيرمرد گله كرد كه چرا اخبار هيچ خبر ديگري از اين مرجع تقليد درباره مرگ و تشييعجنازهاش منتشر نكرده است. باز هم گفت كه خدا بيامرزدش عموجان خيلي مرد خوبي بود.
گويي ميخواست به من كه جوانتر از او بودم بفهماند كه اين روحاني منتقد واقعا مرد خوبي بوده است. وقتي ميخواستم سوار قايق شوم او را ديدم كه غمزده به نردههاي كنار كارون در خرمشهر تكيه زده و نشسته و در فكر فرو رفته . واقعا گويي عزيزي را از دست داده بود.
اول: 24 و 25 آذرماه 1388
حدود ساعت 8 شب 24 آذرماه هواپيماي «فوكر 100» «هواپيمايي نفت » در فرودگاه اهواز نشست تا اين سفر اينگونه آغاز شود. برايم جالب بود كه هواپيمايي نفت هم اينك مسافر غير از كاركنان وزارت نفت را جابهجا ميكند. بليتي كه تهيه كرده بودم تنها دو برگ كاغذ بود و هيچ شباهتي به بليتهاي معمول نداشت.تا اهواز داشتم به همان ۲۲۰ میلیون تومان و ماجرای عکسهای هدیه تهرانی فکر می کردم.
فرودگاه اهواز خيلي تغييري نكرده بود؛ البته نسبت به يكسال اخبر ولي بالاخره سيستم پاركينگ آن مكانيزه شده بود و براي ورود و خروج خودروها كارتهاي هوشمند ميدادند كه تا پيش از اين قبض دستي صادر ميشد.
اما از فرودگاه تا محدوده «گلستان» تغييرات بسياري نسبت به 9 ماه قبل كه اهواز بودم رخ داده بود. در تعطيلات نوروز هنوز ميشد رستوران « ريورسايد» را ديد و در آن غذا خورد. اينك ديگر خبري از اين رستوران نيست. آن را به طور كامل تخريب كردهاند تا پروژه احداث پل به جزيره تفريحي درون رودخانه را تكميل كنند. اندكي بعد كه در جاده ساحلي به سمت گلستان رانديم به محل پل شناور رسيديدم كه قرار بود پل جديدي احداث شود. پل شناور يادگار سالهاي جنگ و چند سال پس از آن بود. با احداث پل پنجم، پل شناور را جمع كردند و حالا بعد از مدتها نمايي ملموس از پل را ميتوان ديد. اين پل، امانيه را در محدوده پيچ استاديوم به خيابان زند وصل ميكند.
اما نخستين صبح سفر در اهواز دلپذير بود. آسمان اهواز هنوز آبي است و مثل چند روز گذشته تهران كه به لطف وزش باد دلانگيز شده بود اينجا نيز آسمان دلربايي ميكرد! كارون اما ديگر مثل سالهاي قبل سالهاي جوش و خروشش را ندارد. رمقی در كار نيست و حسابي گلآلوده است.
خيابان امام خميني و پاساژهاي قديم و جديدش خيلي تغييري نكرده بودند. مثلا پاساژ داريوش هنوز مثل سالهاي قبل بود. البته نسبت به سالهاي دهه 60 و 70 و همين سالهاي اول دهه 80 تعداد قابل توجهي به پاساژها و مراكز تجاري شهر افزوده شده است ولي هنوز پاساژ «خرم» و « كارگهي» را ميتوان سر زد.
اگر از چند سال قبل به محدوده كيانپارس اهواز نرفتهايد بهتر است ديگر هم اين كار را نكنيد. كيانپارس كه روزي منطقهاي آرام و پر از خانههاي جذاب و دلانگيز بود حالا به محدودهاي از آپارتمانهاي زشت و بيهويت تبديل شده است كه نه منظره خوبي دارند و نه آرامش سابق را.
هنوز ساعتي از ظهر نگذشته بود كه حسابي شوكه شدم. از ديروز تا به حال همچنان در شوك هستم. نميدانم بايد چه كرد. هيچ. اين نخستين بار نيست. اينجا به راحتي با ميلهاي باريك در ماشينها را باز ميكنند و در چشمبه هم زدني همه وسايل داخل ماشين را ميدزدند. اين اتفاقي بود كه حدود ساعت 2 تا 2:30 تجربه كردم. گفتم به پليس... . نه پليس هم كاري نميتواند بكند. قبلا هم اين اتفاق افتاده و مدتها هم از آن گذشته و پليس هيچ نقشي ايفا نكرده است.
خلاصه آنكه هنوز سرگرم كارهايي كه بايد در اهواز انجام ميدادم، نشده بودم كه درگير ناامني شديد شهر شدم. گويي همان سالهاي قبل است. همان سالهاي دهه 60 و 70.
اينجا خيلي چيزها هست كه ديگر نميتواني اهواز را بشناسي. آپارتمانهاي مسخره و زشت و خيلي چيزهاي ديگر اما هنوز به همين دلايل اهواز اهواز است.
دوم : 26 آذرماه 1388
جايتان خالي؛ از ديشب حسابي اينجا باران باريده بود. صبح دلتان ميخواست دراين هوا نفس بكشيد. آسمان با ابرهاي خاكستري و نوازشي از باد و ... . حدود ظهر به سراغ كارون رفتيم. از رستوران سابق «ريورسايد» تا پل هفتم را پياده پيموديم تا بتوانيم از كارون و حاشيهاش عكاسي كنيم. نتيجه اينكه چيزهاي ناخوشايند بسياري ديديم. از جمله اينكه همزمان با اجلاس كپنهاگ اين صحنهاي كه در تصوير ميبينيد خيلي غمانگيز بود.
اما امروز شاهد صحنههاي ديگري هم بودم. آب باران تمام خيابانهاي فرعي و اصلي را در مسيرمان گرفته بود و سيستم خيابانكشي نتوانسته بود اين آبها را به سمت فاضلاب هدايت كند. خودروهايي با تانكر و پمپ كه معمولا با آن چاه را خالي ميكنند آب جمع شده در خيابانهاي محدوده كيانپارس را ميكشيدند و بعد در كنار كارون در همان مسيري كه امروز طي كرديم خالي ميكردند!
راستي در اهواز تعداد نخلهاي خرما و نخلهاي تزئيني خيلي كم شده. به ويژه نخلهاي تزئيني را كم ميبيني در حالي كه روزهايي بود كه اين درختان نمادهايي از اهواز بودند.
از تمام مدتي كه در 2 سال گذشته به عنوان خبرنگار حوزه عملكردي سازمان ميراثفرهنگي، صنايعدستي و گردشگري فعاليت ميكردم شرمندهام كه نتوانستم مردم را از چنين اقدام شبهبرانگيز و نامربوطي آگاهي كنم كه اين سازمان عريض و طويل در حالي كه دهها و شايد صدها برنامه عقب افتاده داشته 220 ميليون تومان به سركار خانم «هديه تهراني» وام داده تا شاهد شقالقمر ايشان در نمايشگاهي تحت عنوان «آبانگان» در خانه هنرمندان باشيم.
* اعتراف به دریافت وام خانم هدیه تهرانی: خبرنگارها گریه هدیه تهرانی را درآوردند
وقتي روز شنبه جناب آقاي «اسفنديار رحيممشايي» به بازديد از آثار خانم تهراني رفتند همه با علامت تعجبي در ذهن خود مواجه بودند كه اين بازديد چه حكايتي دارد. تنها دو روز بعد «هديه تهراني» پرده از اين ماجرا برداشت و اينك بايد گفت با توجه به اينكه جناب مشايي در اين مدت از آثار هيچ هنرمندي بازديد نكرده بودند و با توجه به اينكه سركار خانم «هديه تهراني» فرمودهاند از 4 سال قبل عكاسي از آثار اين نمايشگاه را آغاز كردهاند بنابراين ميتوان مسلم دانست كه مساعدت رحيممشايي در زمان مديريتش بر سازمان ميراثفرهنگي، صنايعدستي و گردشگري چنين نتيجهاي را در پي داشته است.
بماند كه اين روزها بچه نداشتهام هم ميتواند 60 هزار عكس بگيرد زيرا به لطف دوربين ديجيتال و كارتهاي حافظه و تكنولوژي گرفتن 60 ميليون عكس هم ساده شده، پرسش اساسي است اين است كه چه رابطهاي بين عكسهاي خانم «هديه تهراني» و فعاليتهاي سازمان ميراثفرهنگي، صنايعدستي و گردشگري پيدا كرد؟
مروري كوتاه بر وضع ميراثفرهنگي و اندكي نشستن ژاي درددل كارشناسان نشان خواهد داد كه آنها چه دل خوني دارند و براي اندك بودجههايي براي مرمت و حفاظت از بناهاي تاريخي چه مسيرهاي تو در تويي را بايد بپيمايند تا همين سازمان دست و دل باز براي خانم هديه تهراني به آنها بودجهاي 10 ميليونتوماني تخصيص دهد.
وامصيبتا!
آيا حتما مردم ايران بايد از جنس «هديه تهراني» باشند كه براي انجام كارشان لطف ملوكانه جناب معاون رييسجمهور سابق و رييس دفتر رييس جمهور كنوني شامل حالشان شود.
آقاي مشايي ميدانند مثلا در سيستان و بلوچستان چنين بودجهاي ميتوانست چند پروژه را به حركت درآورد و چند جوان را آنجا مشغول به كار كند؟
جناب رييس جمهور عدالتپرور، عدالتگستر و .... از اين ماجراي دلانگيز خبر دارند كه چگونه 220 ميليون تومان از بودجه دولتي در اختيار فردي قرار گرفته كه جز نفع شخصي هيچ خيري به هيچ كس و هيچ بخش عمومي نرسيده است.
هر چه ميخواهم اين موضوع را هضم كنم نميتوانم كه چقدر كار ميتوان با 220 ميليون تومان در حوزه گردشگري و يا حتي صنايعدستي انجام داد ولي اين رقم صرف هوي و هوسي بيش نشده است.
حتي اگر سركار خانم لطف ميفرمودند و از سه موضوع «ميراثفرهنگي»، «صنايعدستي» و «گردشگري» عكس ميگرفتند و اينگونه آن را به رخ ميكشيدند ميشد گفت اين اختصاص وام با اين رقم منطقي بوده و مبنايي عقلايي داشته است. اما نه ... .
تازه اصلا نميخواهم بپرسم چرا سازمان ميراثفرهنگي، صنايعدستي و گردشگري به اين زن بازيگر چنين رقمي وام داده و چرا به فلان بازيگر مرد چنين وامي نداده و يا اصلا اگر اين سازمان متولي ارائه تسهيلات مالي به هنرمندان بوده چرا فقط خانم «هديه تهراني» از آن منتفع شده است؟
آيا اگر من و شما هم براي يك پروژه كاملا منطقي و مستدل به يكي از ارگانهاي دولتي ميرفتيم ميتوانستيم براي كارمان 1 ميليون تومان و نه 220000000 تومان تسهيلات بگيريم؟
اگر ميخواهيد بگوييد كه من عصبانيام هم حق با شماست. من خيلي عصبانيام. هيچ چيزي هم نتوانسته مرا متقاعد كند كه اين 220 ميليونتومان درست خرج شده حتي اگر با خود بگويم خانم «هديه تهراني» با دريافت اين مبلغ ميخواسته آقاي مشايي و سيستم مديريت را بدنام كند هم اين را نميتوانم بپذيرم!
فرصتي دست داد تا عكسها و ويدئوآرتهاي «هديه تهراني» را پنجشنبه غروب در خانه هنرمندان ببينم. همراه مينا همسرم رفتم. جاي سوزن انداختن نبود. هر سه طبقه خانه هنرمندان براي نمايش عكسهاي او به خدمت گرفته شده بود و براي نمونه در گالري مميز، پارتيشنهايي تعبيه شده بود تا عكسهاي بيشتري نمايش داده شود.
در طبقه دوم خانه هنرمندان نيز نمايشي تئاتروار از نمايش عكسها برپا بود كه عدهاي با پوشيدن لباسسفيد و بدون پيدا بودن چهرهاشان عكسهايي قاب شده از هديه تهراني را به نمايش درميآوردند. در طبقه سوم نيز نمايشگاهي از چند عكس و نمايش يك ويدئوآرت برپا بود كه بايد براي ديدن آن صف ميگرفتيم.
در بدو ورود رضا كيانيان و هجوم مردم به دور او جلب توجه كرد. او با حوصله داشت با آنها گپ ميزد. ما هم به ترتيب طبقات عكسها را ديديم. به ترتيب هم هر چه از طبقه اول به سمت طبقه سوم رفتيم از ترافيك شلوغي بازديدكنندگان كم ميشد. گويي بازديدكنندگان كمتر حوصله پيمودن پلهها را داشتند.
در تمام اين مدت حسي به من دست داده بود كه درباره آن با مينا بحث ميكردم. مينا از برخي كارهاي او خوشش آمده بود و ميگفت :«چقدر به خودش سختي داده تا اين همه عكس بگيرد». من اما بر اساس همان حس ميگفتم او به خودش سختي داده تا از ديگر همصنفيهايش عقب نماند! اين همه عكس گرفته و در تمام اين هجوم و ازدياد آثار چيزي به من ميگفت كه اين نه هنرمندي كه نوعي پوززني است. مينا مرتب به من يادآوري ميكرد كه چه اشكالي دارد كه يك بازيگر كار هنري متفاوتي هم بكند وتازه آثارش خوب هم هست. من ميگفتم اين بازيگر ديده «نيكي كريمي» ، « عباس كيارستمي» ، « رضا كيانيان» و ... هم عكاسي كردهاند و عكسهايشان در اكسپو سال قبل 5 ميليون، 5 ميليون به فروش رفته بعد گفته بگذار،نشانتان ميدهم. و بعد يك عالمه عكس گرفته و آنها را اينگونه در كل خانه هنرمندان به نمايش درآورده تا خودنمايي كند و بگوييد ديديد. كم آورديد.
مينا باز به من يادآور شد كه اين به تو حس داده و فقط يك حس است و من چنين حسي ندارم. حتي ماكتي كه از آب و برگ و ... ساخته بود و از آنها عكاسي كرده بود نيز روي پشتبام خانه هنرمندان قابل بازديد بود و من نميفهميدم اين هجوم آثار با چه هدفي است. در مدتي كه به خانه هنرمندان سر زدهام، معمولا يك گالري يا نهايتا دو گالري براي نمايش آثار در اختيار هنرمند قرار ميگيرد و او نيز از آثارش انتخاب ميكند و لازم نيست اينگونه خيل عظيمي از آثار را به مردم ارائه كند.
به هر حال من فكر ميكنم اگر هديه تهراني يك طبقه از خانه هنرمندان را هم به خدمت ميگرفت و در يك گالري عكسها و در گالري ديگر ويدئوآرتهايش را نمايش ميداد حتما به او ميگفتند دستتان درد نكند، زحمت كشيديد و اينكه شم هنري خوبي داريد!
البته چیزی جدید در کارهای او بود و آن اینکه قابهای ارائه آثار قابل توجه بود.
*بازدید سرزده مشایی از نمایشگاه عکس هدیه تهرانی
بگذريم...
ماجراي عكس امام خميني (ره) را هم ديشب مرور كردم. به ياد آن ماجراي كذايي در سال 1381 و توقيف روزنامه «حياتنو» افتادم. ديماه 1381 عدهاي يك تصوير طراحي شده كه اصل آن مربوط به رييس ديوان عالي آمريكا بود و در روزنامه حياتنو به صورت سياه و سفيد چاپ شده بود را بهانه كردند و بعد از آن در نماز جمعه آن را طرح كردند و شروع كردند به لشگركشيهاي خياباني و بعد هم حياتنو به عنوان رسانهاي با تيراژ موثر و خوب توقيف شد. جالب آنجا بود كه آن طرح كذايي را خود آن لشگركشان بارها و بارها تكثير كردند و آن را دوباره و چندباره توزيع كردند. كسي نبود بگويد اگر اشتباه،اشتباه است خب چرا شما آن را تكرار و منتشر ميكنيد. هيچ كس تا آن بلوا به پا شد متوجه شباهت آن عكس در مقياس يك سانتيمتر در يك سانتيمتر نشده بود. حالا هم يك گزارش تلويزيوني كه قبل و بعد آن معلوم نيست ميخواهد خوراك لشگركشيخياباني فراهم كند و اينگونه امام را هم خرج خود كند.
* پخش تصویر پاره شده امام مشکوک است
*اظهارنظر میرحسین موسوی درباره همین ماجرا
اما جالبتر اظهارات جناب آقاي صفارهرندي است كه توصيه ميكنم حتما آن را براي تغيير مذاج خود مطالعه كنيد.
*صفارهرندی: هاشمی رفسنجانی درمورد زنهای بی حجاب گفته بود بگذارید راحت باشند وسرمایه گذاری کنند
اگر امروز را 19 آذر به حساب آوریم 13 روز قبل من قطعه ای خریداری و برای اگزوز ماشینم از آن استفاده کردم. شرحش را قبلا خوانده اید. در یادداشت 6 آذر دراینباره نوشتم. امروز غروب صدای لرزش اگزوز بیشتر از روزهای قبل شد. کلافه ام کرد. ایستادم و نگاه کردم. دیدم به به همان قطعه ای که عکسش را در یادداشت قبلی گذاشته بودم دوباره معدوم شده و نتیجه رها شدن اگزوز و لرزش بیش از پیش آن شده است... .
بگذریم!
دیروز روز خوبی بود. باران خوبی می باریدو می شد با خیال راحت نفس کشید. دو تن از دوستانم را دیدم. یکی که در کار رفتینگ( قایقرانی در آبهای خروشان) و دیگری که استادم هم محسوب می شود. خوب بود چون بعداز مدتها احساس خوبی از آنها در من به وجود آمد. نخست اینکه «کیانوش محرابی» راهنمای طبیعت گردی است که از سال 1386 موضوع قایقرانی در آبهای خروشان راغ به کمیته ملی طبیعتگردی پیشنهاد داد و آرام آرام آن را در ایران راه اندازی کرده است. با وجود موانع مختلف و بوروکراسی های مرسوم محرابی کارش را پیش برده است. می گوید اگر کمکی نمی کنند دستکم اگر مانعی نتراشندکمک بزرگی خواهد بود. احساس کردم چقدر خوب است که او تلاش می کند تا ایران را در زمینه ای که هم شغل ایجاد می کند و هم تفریح برای مردم و جوانان فراهم می آورد غنی سازد!
اما دیدار با «مهرداد خلیلی» همخوشحال کننده بود. بعد از تجربه «حیات نو» در فاصله سال های 1383 تا 1384 دیگر نتوانستم در کنار او کار کنم. تلاش هایی کردم که بتوانیم در اشراق اتفاقی رقم بخورد ولی نشد. حالا دستکم فرصتی است تا در کنار هم جمع شویم و گپی بزنیم. دفتر دوست او نزدیک خانه ماست و حالا لااقل می توانیم به جز خانه نشینی ساعتی گرد هم باشیم و اگر غیبت نکنیم از کار و تجربه های این 4 سال بگوییم. چقدر زود گذشت این 4 سال عجیب!
شهریورماه گذشته گفتگویی با دکتر«ناصر فکوهی» داشتم که در آن درباره «بازتولید نسلی» بحث شد. حالا با مهرداد که درد دل می کردیم فکر کردم خوب است سلسله گفتگویی دراین باره داشته باشم به ویژه درباره حرفه خودمان.
جالب این روزها که سال تحصیلی سومین ماه خود را هم پشتسر می گذارد دوره تخصصی آموزش روزنامه نگاری در مرکز آموزش رسانه های وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تعطیل شده است و هیچ کس هم به آن توجهی نکرده است. این تنها دوره کاربردی و موثر تربیت خبرنگار بود وگرنه از دانشگاه ها که خبرنگاری تولید نمی شود. اما وحشتناک تر اینکه روزنامه نگاری در ایران گویی چند استاد و آموزگار خوب ندارد. کسانی که هم تحصیلکرده این رشته باشند و هم واقعا خبرنگار و روزنامه نگار بوده باشند. اما اگر این عده بازنشسته شوند یا به هر دلیل دیگر نتوانند کار کنند تکلیف چیست؟
حدود ساعت 9 شب که آنها را دیدم خیلی زود شناختمشان، با این که رنگ موهایشان را روشن تر کرده بودند. مردمان این شهر را با وجود بی شمار بودنشان می شناسم. حتی دیروز آنهایی که لباس مردم عادی را به تن داشتند و موتورسوار بودند ولی با آدم های میدان هفت تیر نامانوس بودند را هم می شود زود شناخت..
آن دو این شب بارانی را هم باید در جستجو باشند، جستجویی همه وقته، تا آنکه پول می پردازد را از آنکه نمی پردازد تشخیص دهند. باید بنزین می زدم. کنجکاوی را به بعد موکول کردم ودر صف پمپ بنزین جا گرفتم. گویی همه فکرهایم بر من آوار شده بودند. صحنه هایی از محاصره دیروز و خواب هایی که شنبه و یکشنبه دیده بودم مرا به درون خود برد. صحنه هایی که در خواب دیده بودم با آنچه در محاصره دیروز مشاهده کردم اندکی متفاوت بود.
بوق ماشین پشت سرم مرا متوجه حضورم در دنیای واقعی کرد. کمی به جلو رفتم. مکالمه امروز ظهر با یکی از همکارانم را به خاطر آوردم. از من پرسید که برای ماجرای آن هفته نامه شهرستانی کاری کرده ام یا نه؟ گفتم آخر این چه خواسته ایست؟ درافتادن با اصحاب رسانه کار غیر عاقلانه ایست! مگر با گوش تاباندن و شکایت کردن کار درست می شود. تازه آنها مثل مار زخمی می شوند. بعد هم شما استاد روزنامه نگاری هستید با او صحبت می کردید که روش مواجهه با خبرنگار و اصحاب رسانه با کارمندان و کارگران و اصولا زیردستان متفاوت است.
به همکارم گفتم آخر فرق یک مدیرعالی رتبه و دادستان و اصحاب قدرت چیست؟ آنها هم جنس کار خبرنگاری را نمی شناسند و همه چیز را امنیتی می بینند و برای همین فقط به فکر سرکوبند حالا این مدیر عزیز هم با وجود سلامت کاری اش اما همان شیوه را در ذهن دارد.
با خود گفتم وامصیبتا، این که مدیر تحصیلکرده این مملکت است در مواجهه با یک هفته نامه محلی که با رییس شورای شهر زد و بندی هم دارد و روشش شده انتقاد و بزرگنمایی مشکلات به سرکوب فکر می کند، وای به حال مردم و وای به حال ما اصحاب رسانه!
صدای کارگر پمپ بنزین که می گفت آقا بیا برو تو این صف دوباره رشته افکارم را از هم پاره کرد. قدری به جلو رفتم. این بار به جان خودم افتادم. کلی به خودم لعن و نفرین فرستادم. به خودم گفتم تو ی لعنتی خیلی دردها را متوجه می شوی اما چه فایده. نه استاد روزنامه نگاری هستی که بخواهی آن دردهای کاری را در قالب درس به دانشجویان منتقل کنی، نه مدیری در مطبوعات که جلوی برخی ماجارها را بگیری، نه بلدی خودت را مثل خیلی خبرنگاران مشاور رسانه ای این مدیر و آن مدیر جا کنی که دستکم درست به آنها مشاوره بدهی و همچنین اتفاقاتی رخ ندهد و .... . لعنت به تو سینا نشسته ای و فقط غر می زنی. اگر راست می گویی تنبلی را بگذار کنار و کار لازم را انجام بده.....
این بار صدای شکستن شیشه چراغ و ضربه حاصل از برخورد ماشینم با خودروی جلویی مرا به واقعیت برگرداند. زده بودم به ماشین جلویی. شانس آوردم که به خیر گذشت و بیشتر ماشین خودم آسیب دیده بود و قرار نبود خسارت بدهم. بنزین زدم. راه افتادم. به ناگاه ساختمان قدیم روزنامه «حیات نو» را دیدم. وای خدای من تازه به یاد که امروز به لطف فعالیت های بی وقفه هیئت نظارت بر مطبوعات همکارانم در روزنامه حیات نو بیکار شده اند. همان 16 آذر شب هنگام خبرگزاری فارس حدود ساعت 11 شب خبرش را منتشر کرده بود. به یاد آوردم که یکی از همکارانم از جلسه امروز « سید هادی خامنه ای » صاحب امتیاز حیات نو گفته بود که دیگر از این روند خسته شده و حوصله پیگیری و انتشار مجدد را ندارد. او به همکاران مطبوعاتی من گفته بود که چند روزنامه دیگر هم مثل حیات نو در نوبت توقیف و لغو امتیاز اط سوی هیئت نظارت بر مطبوعات هستند.
چه روزگار گل و بلبلی. جناب رامین مدیرکل محترم مطبوعات داخلی ارشاد به صاحب امتیاز حیات نو اخطار داده بود که شما تفرقه افکنی می کنید و بهتر است از سخنان آقای هاشمی رفسنجانی هم تیتر نزنید. اما گویا حیات نو به این اخطارها توجه نکرده بود. تمام خاطرات من و حیات نو قدیم و جدید دوباره زنده شد. همان روزهایی که در دیماه 1381 عده ای جلوی روزنامه جمع شدند و عکسی که اصلا مربوط به کسی دیگر بودرا به امام خمینی ربط دادندو بهانه ای برای دستگیری همکاران من و بیکار شدن و تعطیلی روزنامه ای نسبتا با تیراژ خوب. بعد دوباره دربه دری و بعد و بعد و بعد... .
خوش به حال افغان ها . لااقل در مملکت پر آشوب آنها کسی خبرنگاران را جاسوس و عامل دشمن نمی داند و تقصیرات خود را به عنوان تفرقه افکنی هب دیگران فرافکنی نمی کند.
به خیابان اصلی برگشتم تا به سمت خانه بروم. آن دو رفته بودند. در این شب های سرد خیلی نمی توانند این پا و آن پا کنند. شاید آنها اصلا ندانند که امروز هم در دانشگاه تهران شلوغ بوده است. آنها فقط نگرانند که مبادا در این شب های سرد و بارانی همان چندرغازی که قرار است کاسب شوند در ازای استهلاک جانشان نصیبشان نشود. شاید همین معنای عدالت اجتماعی باشد. شاید سهم آنها از توزیع یارانه و .. همین باشد که بخاری یک ماشین چند 10 میلیون تومانی در کمتر از ساعتی آنها را اندکی گرم کند و بعد ... .
صدای عجیبی هنگام عبور از ی دست انداز خیابان از ماشین بلند شد. ایستادم. به یاد آوردم که به ماشین جلویی ام در پمپ بنزین زدهم و شاید ماجرا بیشتر از آنی بوده که دیده بودم. ماشین را وارسی کردم و باز هم به خودم لعن و نفرین فرستادم. بعد گفتم برو خدا رو شکر کن که اتفاق بدتری نیفتاد و هنوز محتاج خودت هستی و خدای خودت. اگر مثل بازنشستگان عصا به دستی که به تازگی به لطف اداره پست دیگر حقوقشان به در خانه ارسال نمی شود و باید کیلومترها راه بپیمایند تا در دفتر پست رسالت کارتی بگیرند و خود از این به بعد حقوق ماهیانه را دریافت کنند، آن وقت چه می کردی؟ چه تکریم ارباب رجوعی! چه تکریم بازنشسته ای! عجب روزگاری ، خدا را شکر که هنوز به سن بازنشستگی نرسیده ایم زیرا اینها که در سیستمی دیگر کار کرده اند عاقبتشان ایناست وای به حال ما در این سیستم مشغول به کاریم.
آدمی را تصور کنید که میلیون ها تومان پول داشته باشد ولی لباس نداشته باشد. نظرتان درباره آن چیست؟ این تصور حکایت ایرانی است که می خواهد انرژی هسته ای داشته باشد. می خواهد انرژی هسته ای داشته باشد ولی خیلی چیزهای دیگر نداشته باشد از جمله تکنولوژی تولید بنزین به عنوان یک کشور تولیدکننده نفت نداشته باشد و اشکش بابت واردات بنزین همیشه به راه است!
می دانید خیلی خوب است که ما به انرژی های جدیدی چون انرژی هسته ای دست پیدا کنیم ولی وقتی هنوز سیستم های مدرن نداریم و هنوز حمایت های اجتماعی و اقتصادی ما بیمار و است و یا اصلا کارآمد نیست چه دردی از ما با اتم حل می شود؟
بودجه امسال کمیته امداد امام خمینی(ره) بر اساس لایحه بودجه یک هزار و 400 میلیارد تومان بوده است. ( اگر می خواهید بهتر متوجه شوید باید اینگونه عدد را ببینید: 1.400.000.000.000 ). اما هنوز ما در کشورمان آدم هایی داریم که محتاج 100 هزار و 200 هزار تومانند. همان مسئله ای که به آقای رییس دولت دولت دهم کمک کرد در سفرهای استانی 50 هزار و 100 هزار به مردم بپردازد و خوش اقبال شود.
اما اتفاقی را بشنوید که چند روز است ذهنم را سخت به خود مشغول کرده است. در اهواز، یعنی همان منطقه ای که بر سر نفت نشسته و سال ها در پی جنگ تحمیلی عقب ماندگی را تحمل کرده و ... زنی هست که به دلیل وضعیت زندگی اش در خانه دیگران خدمتکاری می کند. شوهرش از کارافتاده است و همین ماه قبل بهدلیل سکته قلبی در بیمارستان بستری شد و چیزی حدود 600هزارتومان هزینه درمانش شد. او سه فرزند دارد که یکی از آنها که دختر است در کلاس اول دبیرستان درس می خواند. به واسطه خیریه ای در اهواز آنها را می شناسم. در منطقه 400 دستگاه اهواز در خانه ای حدودا 30 متری زندگی می کنند. دختر نوجوان آنها دو هفته قبل با نوشتن نامه ای قرص های پدرش را خورد تا پایانی بر زندگی اش رقم بزند. در آن نامه نوشته بود که از این وضع خسته شده است. از فقر و ناتوانی در زندگی و درس خواندن خسته شده است و دیگر نمی تواند ادامه دهد.
باز هم به لطف همان دوستانی که از طریق خیریه مورد نظر با او در ارتباط بودند دخترک در بیمارستان بستری و معده اش شستشو داده شد و بعد از حدود 48 ساعت علائم حیات به او بازگشت.
از آن روز تا به حال فکر می کنم ما که هنوز نتوانسته ایم عدالت را در کشورمان نهادینه و سیستمیک کنیم چگونه می خواهیم تکنولوپی پیچیده اتمی را نهادینه کنیم. ما که هنوز نتوانسته ایم برنامه و هدف ایجاد کمیته امداد امام خمینی را به اجرا درآوریم از عدالت چه می دانیم؟
چند روزی بود که می خواستم بنویسم؛ از یکسو دستم به نوشتن نمی رفت و از سوی دیگر چند سوپه برای نوشتن داشتم. امروز صبح که تیتر روزنامه ها را دیدم و اظهارات جناب آقای رییس دولت دهم را خواندم دیگر جایم نگرفت و ... .
می دانید هر طور حسابش را می کنی آخرش گستاخی است. جناب آقای محمود احمدی نژاد فرموده اند:« آمریکا میخواهد جلوی ظهور امام زمان را بگیرد».
* افشاگریهای جدید احمدینژاد در اصفهان
( مطلب پایگاه اینترنتی خبرآنلاین در شرح سخنرانی رییس دولت دهم: لطفا در قسمت نظرات پیام یک خبرنگار را هم بخوانید که تاکید کرده جملات را درست ننوشته اید)
اگر اندک ذره ای اعتقاد به خداوند و فرستادگانش داشته باشیم این مرد تمام عزم و توان خود را جزم کرده است تا آن را به سخره بگیرد. می گویند این تفکر حجتیه است که باید چنین و چنان شود. نعوذ بالله مگر آمریکا از جنس خداوند است که بتواند جلوی اراده او را بگیرد؟ مگر اراده خداوند محدود به جغرافیای ماست که چون روایت است که در این منطقه امام عصر ظهور می کند پس آمریکا بیاید اینجا و نگذارد؟
چگونه است که اگر کوچکترین عکسی در مطبوعات چاپ شود و ذره ای در آن شبهه بتوان پیدا کرد کننده را به هزار جور آویزان می کنند که توهین کرده ای و .... آن وقت این مرد به سادگی به خدا کفر می گوید که آمریکا برنامه داشته جلوی اراده حق تعالی را بگیرد و احتمالا جناب محمودخان متوجه شده اند و دست به افشای این مهم زده اند و استغفرالله خدا را یاری فرموده اند مبادا امام زمان(عج) نتوانند ظهور کنند.
از صبح تا کنون مثل سیر و سرکه به خود جوشیده ام که چه راحت نشسته ایم و به حرف هایی از این دست گوش سپرده ایم و عین خیالمان نیست که همین اندک اعتقاد و ایمانمان را هدف قرار داده اند. خدا به ما رحم کند.
مدتی بود که لوله اگزوز ماشینم خراب شده بود. به این ترتیب که تمام ضربه گیرهایی که لوله را از جلوی ماشین به عقب درگیر بدنه می کند شکسته و خراب شده بودند( درماشین رنو انبار اگزوزش جلو است). بالاخره بعد از چند ماه تنبل بازی و بهانه آوردن که حالا پول ندارم باشد برای بعد اواسط هفته رفتم سراغ اگزوزسازها. یکی که وقت داشت نگاهش کرد و گفت برو ضربه گیر بخر تا بعد من درستش کنم.
رفتم در خیابان گرگان سراغ یک لوازم یدکی فروش رنو. آخر دیگر خیلی کم لوازم رنو5 تولید می شود. یدک فروشش هم کم شده است. به هر حال او گفت ضربه گیر پی.کی بخرم که خیلی بهتر است. گفتم باشه 4 تا بدهید. گفت دو مدل دارم. یکی 500 تومانی و دیگری هزار تومانی. بعد نگاهی به من انداخت و گفت ماشینت رنواست. گفتم بله مدل 1372. گفت خوب از همان 500 تومانی ها ببر. خریدم و آمدم سراغ اگزوزساز. همین که شروع به کار کرد و یکی از ضربه گیرها را گذاشت سر جایش از حرارت اگزوز لاستیک ضربه گیر به اصطلاح آب شد و گیره فلزی اش از آن درآمد. کلی با هم به این موضوع غر زدیم و ضربه گیر دوم را جای آن گذاشت. این بار وقتی آمد عقب لوله اگزوز را تنظیم کند به آن فشار آوردتا حالت گرفته و سرجای دلخواه بایستد. به ناگاه گیره فلزی ضربه گیر دومی هم با این فشار از لاستیک جدا شد و از کار افتاد!
بدین ترتیب جنس خوب توصیه شده آزمایشش را پس داد. سومی را دوباره جای دوتای قبلی جا زدیم و با احتیاط پیچش را بستیم مبادا دل نازکش بشکند!
خلاصه حالا که دو سه روزی است 20 هزار و اندی خرج اگزوز کرده ام و انتظار داشتم صدای لق لق زدن آن برطرف شود هنوز هم چنین نشده و مرا حسابی کلافه کرده است. نمی دانم سراغ کدام بخش ماجرا بروم! قطعه ساز؟ قطعه فروش یا اگزوزساز؟
همین طور که در این مدت به فکر این ماجرا بودم چیزهای مختلفی از ذهنم عبور کرده اند! بماند تا روزهای بعد اما در همین حال داشتم اخبار یکی از این رسانه های خدانشناس را می شنیدم که خبر از صدور قطعنامه شورای حکام آپانس بین المللی انرژی اتمی علیه کشورمان داد. گفت که ایران را بسیار سرزنش کرده است. همچنین گفت که دبیر کل آژانس گفته از مذاکرات با ایرانی ها دراینباره ناامید شده است. ( البته این را تاکید کنم که انرژی هسته ای حق مسلم ماست و من هم معتقدم ایران باید انرژیهای جدیدی را جایگزین نفت و سوخت های فسیلی کند)
به ناگاه چیزی از ذهنم عبور کرد که فکر کردک ایجا درباره اش حرف بزنیم؛ ما چند دستی چسبیده ایم به این انرژی مخصوص و بعد تکنولوژی تولید یک قطعه 500 و یا یک هزار تومانی را نداریم. سالهاست دم از خودروی ملی می زنیم ولی خودروهایی تولید می کنیم که حکم شتر گاو پلنگ را دارند و اصالتی در طراحی ندارند و تازه در بهترین حاتش می شود سمند که در مصرف بنزین اندازه یک ماشین 6 یا 8 سیلندر بنزین می خورد و می سوزانداین سرمایه .ملی مارا. اگر چسبیده بودیم به این صنایع باور کنید کسی هم ما را سرزنش نمی کرد و من مستضعف هم برای تعمیر ماشینم اینگونه سنگ روی یخ نمی شدم که بعد از صرف هزینه وقتی همسرم دوباره سوار ماشین بشود و صدای قار قار و قرقر اگزوز را در تمام مدت بشنود بپرسد؛ سینا تو اصلا ماشین را درست کرده ای؟!
*راستی اگر دوست داشتید درباره ماجرای آژانس و قطعنامه جدیدش بخوانید این مطلب در یاهو هست:خبر یاهو
*محکومیت ایران در شورای حکام
*خبری به زبان فرانسه
راستی شیرین عبادی مدعی شده که ایران مدال نوبل او را به همراه همه دارایی هایش توقیف کرده و دبیر جایزه اسکار هم گفته این کار در سابقه ۱۰۰ ساله جایزه نوبل تاکنون از سوی هیچ دولتی ارتکاب نیافته است.
*ایران اتهامات شیرین عبادی را تکذیب کرد
