شهريور 1386 بود كه براي كارت سوخت ماشين ما اتفاقي رخ داد. وقتي بنزين زدم آن را در جيب پشتي شلوارم گذاشتم و سوار ماشين شدم. ساعتي بعد يا دو ساعتي بعد دستشويي لازم شدم و به سرعت خودم را به دستشويي رسانم. وقتي چشم‌هايم باز شد و از آن محل آمدم بيرون متوجه چيزي در جيب پشتم شدم. بيرون آوردمش و ديدم كه به‌به ... . كارت سوخت تا شده بود. اگر بر سر هم مي‌زدم فايده‌اي نداشت. از آخر شهريور 1386 تا فروردين 1387 كارت سوخت نداشتيم. اما بدون بنزين هم نمانديم. بنزين آزاد هنوز در پمپ بنزين‌ها عرضه نمي‌شد ولي بدون بنزين نمانديم. من عذاب و استرس زيادي كشيدم و خيلي از آن استرس‌ها را هم به مينا منتقل كردم اما بدون بنزين نمانديم! اين روزها وقتي از صف‌هاي آنچناني مرغ مي‌شنوم و وقتي  عكس‌هايش را مي‌بينم متعجب مي‌شوم. هنوز سال‌هاي جنگ را به خاطر دارم. هنوز خاطره‌هاي آن موقع را شفاف دارم. ولي هيچ‌گاه نيازي به اين كارها نبود. گيريم در صف آن هم همگي رفتيم و مرغ گرفتيم و در فريزر انبار كرديم. خب بعد چه؟
اين روزها روزهاي خاصي است. بايد بيشتر به آن دقت كنم. با خود قراري گذاشته‌ام. قرار‌هاي 15 دقيقه‌اي! در واقع براي آنكه بتوانم به اين روزها بهتر و بيشتر توجه كنم مي‌خواهم هرروز 15 دقيقه صبح و 15 دقيقه شب در وبلاگ مواردي از همان روز را بنويسم. درواقع تركيبي بشود از نوشته‌هاي روزنوشتي و دغدغه‌هايي كه برايم تبديل به حس نوشتن و نوشته مي‌شود. از همين امروز شروع كنم. شنبه هفتم مردادماه نود و يك؛ هنوز حقوقم واريز نشده است. نگرانم كه مثل ماه قبل تا اواسط ماه به طول انجامد و بعد بدقول شوم. صبح در حالي براي «ميو‌ميو» يك تكه مرغ آب‌پز كردم كه تقريبا هر خبري مربوط به اين جانور خوشمزه را بايد بي‌خيال شوم. مثلا خبري كه خبرگزاري مهر آن را منتشر كرده بود. در همه دنيا وقتي چيزي گران مي‌شود مردم ديگر آن را نمي‌خرند ولي در ايران هرچه گران مي‌شود مردم براي خريد آن خودكشي مي‌كنند.