ماجرای آن سیلی که پدر خانواده بر فرزند خردسالش زد
پدر خانواده ای از ذهنم گذشت که ناگهان کار خطایی از او سر می زند و بعد سیلی محکمی حواله بچه اش می کند... . بعد صورت بچه سرخ می شود... بغض می کند. نمی داند برای چه تنبیه شده است... همه نگاه های حاضران به بچه سیلی خورده ختم می شود. سکوت همه جا را فرا گرفته است.
.
هنوز یکساعت و ربعی به نیمه شب باقی بود که رسیدم به آنجا. از نیمه خیابان بسته بودند و داربست ها به یک سوم آخر خیابان محدود شده بود. همانجایی که یک کیوسک پلیس در شمالغربی پارک خانه هنرمندان مستقر است. سال هاست که اینجا برای من محلی آرام و دلنشین بوده است. هنوز خاطره برفی که 11سال قبل وقتی از خانه هنرمندان و دیدن فیلمی از خسرو سینایی تجربه کردیم و آن باغ آراسته شده به سفیدی برف جلوی چشمان است. نمی خواهم از فردا وقتی از خانه بیرون می آیم و روزم شروع می کنم وقتی هنوز وارد خردمند جنوبی نشده ام به یاد بیاورم که اینجا دو جوانی که هنوز کمتر از سه دهه از عمرشان می گذشت را اعدام کردند. سربازی که یک ون را می راند و سوی غربی داربست ها ایستاده بود گفت «خب اینها رسانه ای شده بودن دیگه، تلویزیون نشونشون داده بود».
هنوز یازده شب نشده بود که یک بنز گشت آنجا آمده بود و حدود ساعت 11 و ربع هم یک گشت راهنمایی و رانندگی آمده بود و هم دو بنز دیگر.
هیچ کس باور نمی کند که اینگونه سریع و بدون هیچ تاملی چنین کاری صورت گیرد. بعد از ماجرای اجرای مجازات اعدام دو نفر در ورزشگاه فوتبال در سبزوار حالا می ترسم کم کم سالن های سینما، پارک ها، تفریگاه ها و نظایر این اماکن هم به محل اجرای مجازات تبدیل شود.
هنوز یک ربعی به نیمه شب باقیست. من تا به حال هیچ مراسمی اعدامی را گزارش نکرده ام. در هیچ مراسم اعدامی هم شرکت نکرده ام... .
فقط 9 سال دیگر تا سال 1400 خورشیدی فرصت داریم. گاهی فکر می کنم وقتی سال 1300 آمد مردم ایران چگونه روزگارشان را می گذراندند که حالا ما قضاوتشان می کنیم و وقتی ما به 1400 برسیم آیندگان ما را چگونه قضاوت خواهند کرد. این روزها را سعی می کنم تلاش بیشتری کنم. و از سوی دیگر سعی می کنم خوب بنویسم و به خاطر بسپرمشان تا بلکه خودم از خودم در سال 1400 راضی باشم.